تبليغاتX
آریر و ریرا
عرفان،فلسفه و دیگر هیچ
جدا انتها خیلی چیز بدی انقدر که فکر کنی هیشکی و نداری

دورو برت پر از آدمای که دوست دارن ولی همه گرفتارن

...................................این نوار مغزم پر از نقطه بی جواب..........

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 20:10  توسط صوفی  | 

عجب ... !
+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم دی 1386ساعت 13:16  توسط صوفی  | 

یکی بود و باز هم یکی بود یکی که می دید همه ی اتفاقاتو یکی که زورش می رسید به همه

ولی همیشه همه اون یکی و توجیح می کردن از همه چی و همه کس اون یکی یکی بود که

تو دنیای من بهش می گفتن یه نقطه. یه کچل یکی که همیشه براش نامه میدادم یکی که

الانم داره حرفامو گوش می کنه اینم که نوشتم واسه خودش.خودش می دونه چی میگم

خودش می فهمه.روده درازی نکنم قصمو براتون بگم قصه از اونجا شروع شد که شمع می سوخت پروانه مثله

پروانه دورش می گشت اما نسوخت تا یه روز آدمای شهر خودخواه اومدن تو زندگیشون از اونجا اختلافا

پیش اومد به شمع گفتن بسوز بسوز بسوز . به پروانه گفتن برو گمشو پروانه غمگین شد

التماس می کرد میگفت بمونم میمیرم میسوزم اما راضیم ولی اگه برم نابود میشم

اونا گفتن ما نابودیتو میخواییم

شمع التماس میکرد بزارید بمونه خودم می سوزونمش اما همه کر شده بودن اونموقع سمعکم اختراع نشده بود واسه توجیح

اره الان اینجوری شده هر دو نابود شدن دل همه خنک

و روز هفتم که عشق به وجود اومد واسه این دو هیچی نزاشتن خودتون بگید

حالا کچل خان گوش کن تویی که میدونی

پس خودم میدونمو خودت.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آبان 1386ساعت 13:16  توسط صوفی  | 

امروز روزهم تازه شد بعد از یه ضفاف نیمه کاره ای ولی خوب به هر حال می شه چشم تو مترو باز کنی و چشت بیوفته به یه پری کوچولوی چشم درشت زبون زیر لب ودندون قایم کن می دونی اصلا از کجا شرو میشه که اینطوری فی البداهه یه چیزی میادو می نویسی .خودکاره که واسه خودش می رقصه دم قر میده

الانم که مقوا رنگی که میشه  نقاشی های که زن دورکن و مرد جمع کن و دیونه های که مورچه براشون لقاح سنگی است که حاصلش مورچه است .حالا کی فرق بین کسوف و خسوف تشخیص بده اینم ربط میره به پنجشنبه ها که بفهمی حالا علوم یعنی چی و پاش و کاری کن .

انگار آتیش سوزیه فکر.فکر چاره باش خاک تو اون سر کسی کنن که فکر بد می کنه به به چه فکر پنیری حالا افکار پنیری مثه علوم دعواش شده بود حالا چه ربطی داره به سر دردو حالت تهوع و به علوم ربط میره.

حالا برگشتیم به زبان هیتلرو عینک  یه دسته ای .

همین هیچی مستی

نمی فهمی بعدا سر حال اومدی تازه می فهمی.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعت 12:19  توسط صوفی  | 

سلامی مثل خط ادامه دار مترو و مثل خط قرمز روانه به Icu که هر چی میشه عجبا واسه خاطر

۲۰ تا رنگارنگ ۵۰ تومنی منو دوا می کنی!عجب نمیشه .نمیشه این اصطلاح و به کار نبرم

مگه مردم میزارن با این در به عیدی نوروزی کوروش خدا بیامرز که گذاشته هنوز هفته ی دوم اسفندی آ

مردم دل خوش همه کارشون تموم شده به فکر سفره ی هفت سین تنشون هستن حوصله سر اومده خوردنی هم که نایاب نداریم.با این خانوما که هی دم به دقیقه رنگشون موهاشون عوض می شه یه عده هم که به فکر کاسبی تو قطارن

هی به خواننده ی عزیزم سلام دوبهره چه کنم اصطلاح تعطیل در حد تعطیلی هر چی متفکر بوده آ هر چی اصطلاح بوده استفاده کرده رفته  حالا این وسط این میمونه به مغز کوپی ما که چطور اصطلاح جدید بسازه

بتونه استفاده باشه

تازه الانم که شده رواج با به هم ساختن آدمای افریقای  این انصاف آدم کوروش کبیر ول کنه و بچسبه یه آدمای آفریقای بابا ویلیش کن اگه می تونست سادش می کرد

دیگه نمی تونه آخه کوروش ساده کردن داره نمی تونه دیگه با اون اسمی هم که یه نقطه کچل براش انتخاب کرده عمرا.........

حالا فکر می کنی تو این زندگی مدرنی که داریم می لولیم گاو با شعور پیدا میشه نه بیشتر آدمای گوسفندای

انسون صفتی ان که از زاویه ی بلغور چشم دارن  به دنیا نگاه می کنن و فکر می کنن

وای که موردم به خدا می گن زن ایرونی آ حفره است گشاد راست میگن ا که تا سن ۹۹ سالگی اول زیر لباسشو مامانش می خره  چه طو انتظار داری تو دنیای مدرن بیاد پیشرفت کنه

ما که شدیم دستگاه ملخی و دستگاه چاپ و ........ اینقدر خوب بود .

تو برفو توی سرما زندگی قدیما

چی میبینی این روزا ادمای ...

 (بیوفا)

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 17:36  توسط صوفی  | 

سلام

امروز هم داره می گذره ولی چطو خدا داند

روز نقطه ای بد اخلاقی  بعد چی می آی مهربون می افتی تو خونه

درختو قبل از خزان نگاه می کنی

به دنیا خلاصه از نگاه نقطه می نگری حالا................

کچل کجا و ما کجا بعد تازه میگه

هیچی نگم بهتر خدا هم دیوونه است چون من دیونه ام  به پیرو پیغمبر شما ها

با با بکش بیرون

گیریم اون نداشتمون و کشیدیم بیرون کجا بکنیمش هیچی با با

الان هر چی ادامه بدی سندروم خفن تر میشه

در پناه کچل حق

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم شهریور 1386ساعت 9:52  توسط صوفی  | 

مثل همیشه تنها بدون هیچ دلداری دلخوشی

نقطه ـ دو نقطه تلفیق بدون اشتراک نقطه ای و زندگی اندوهیت برای با هم بودن شکاکی

و دوروغ زمانه ایست برای اصطلاح توجیح و یک جفت دمپایی برای فرار از زمانه ادراری و عصر چاپاراتی

معبد معصوم فاحشه ای که چند مایل باید بگذرونی مگه تعطیل خلی که می خوای بری اینجا هم می تونی

باشی دو نقطه ای جسمی ای بابا! اصطلاح پشت اصطلاح

تی ام در حد راک رقص .مدیتیشن یه ذره!

حالا تجویز کن و دارو بده اگه بدی یه آهنگ سلام علیکم میشه ؟آهنگ کسایی نی و تجویز و تردید و طز قرانی

شاهنامه ای حالا هم که رفته بق کرده نشسته به پیچ مار پله آخرشم تویی که دوباره تکرار میشی

در حد جام جم آقایون ماد و حالا هر چی پس خدا نگهدار ماهواره اون دنیای

تموم نشده ببین

می دونی تو روز آفرینش =تولد نحورا دزدی در حد پستی بی غیرتی گردنبندی جون خریداری از سفیدپوش

و غربت تو دل زمین بی مروت برو فرشته

برو فرشته........ برگرد بالهات امانت پیش کچل هیشکی اندازه اون منتظرت نیست

همه ادعا می کنن!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت 9:45  توسط صوفی  | 

سلام به هیچی........هیچ

ای بابا می خوان موسسه ی هنری فرهنگی بزنن نقطه کارهایی که کارشون به کجا رسیده

آووووووو.........

هیچی!صبح هم صبح قشنگشون شروع شد خلاصه رسیدیم به اسم سه سیلابی

هیچی:کشک کاتب میخوان اسم انتخواب کنن

عجب حکایتی می بینی خواننده از عشق به کجا رسیدیم

فراتر رفتیم به پنجه ای که ده سال دست به ساز نزده یهیهو می آد برات گل صد برگ آقایون سیبیلو میزنه

آب بود و بستنی که پرواز کرد

شکر دون قدیمی و عکاس باشی ترکی و میزا رضای قجر سرسره دار امروز دختران کمر جنتو برای پرتاب به کافه های قدیمی مدرن امروزی ـفکر های بزرگی که ختم میشه به هیچی دستها میاد بالا

لبها باز میشه میرسه به قایق قطار موتوری سهراب پدر بیامرز و شاملوی لقمه در دور سر بر گریبان هاشون عصر امـجی که توهین نشه به این حرف قوسی کمرش منو کشته به اوج که میرسه

مثل چشم چشمک زن خدا ست

آخرش به هیچی ختم شد که چند روزی پس از خود فراموشی چند ساعته تو کافه نادری به ؟آب خوردن و چلیک چلیک دهن گشاد مان نقطه ها ختم میشن عجب راستی اینو بگم چینت کشته منو پیکاسو

منو کشتی اخمو.

هیچی

زن !عجب قدرتی داری ا برق چشات کشته منو بوس به نیابت دیگری پاشو بریم بابا الان بشینیم ا هر

تعطیلی شعر که می خواد بیاد تو وبلاگ

این کمر باریکم که تموم نمیشه همیشه میگن آب نطلبیده مش مراد ما باورمون نمیشه

خلاصه تموم کنم کنم مخت نگوره آخرشم رسیدیم به دمت گرم مراد جون

هیچی نقطه...........................

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مرداد 1386ساعت 11:58  توسط صوفی  | 

سلام

اومدم ننویسم . اما نمی شه به ذهن اعتماد کرد چون کمرنگ ترین جوهر از بهترین حافظه بهتر است . در وداها در مورد شعر ذکر شده که همه حرکات عالم بر اساس چانداها یعنی وزن های ثابت کلام خلق شده است و از این روست که ما نقطه ها پرش جابه جایی نیوتنی داریم . چه ربطی داره به موضوع نمی دونم که حرکات کاینات فضای پایدار دارد . حالا بیا بگرد تو چینیا کچل خان در حال الهام شاعرانه وصف ناپذیری به سر می برد . جیگرشو برم الهی

ابراهیم و هود و ابلیسشم که قربونش برم ... آناهیتا و آب و باستان ایرانیا و باسن ایرانیا و ترو خدا ببین چی شده آخرش همه چیه ایرانیا ختم می شه به چهار حرفه مقدس باسن .

سرایند که ای مرد جادو نگار                                سخن راست خرم بهار

زمینه علم و هنر و من دراور و ببین درآور فراهم می آورد و انسان  می آموزد که باید برای تسلط بر مقاربت مناسبات آن را بشناسد مثل پنجشنبه ها و زندگی هم مثه مدرسه است . همه اینارو آدم تو زندگی یاد میگیره هم دیگه ..............................

در انجیل یوحنا آمده است که آمار از این قرار است : فقط کلمه بود عزیزم . کلمه با کچل بود و کلمه کچل بود و در نظر مسیحیان قدیم آقای چلیپا چیزی نیست مگر کلمه ای که تجسد یافته است و آخر آخره اینا همه ختم می سه به نحورا . ما بدوی زندگی می کنیم و خودمون هم فکر می کنیم آخرت مدرنیم .

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم تیر 1386ساعت 3:23  توسط صوفی  | 

مینیمالیدیم امشب که توپ صدا کنه تو کل شب های تهرانی . آره اینم درسته یکی پیدا شه که ادعا کنه که خیلی دوست می دارمت ای لاله از سحر رسیده نو بهاران پاییزی من ... بعد ... بعدا .

حالا تو فکر کن اون یه نفر کهکه بازی در بیاره و بگه من همینم که هستم بعد با دست اینطوری  بگه من همینم که هستم . آخه این چه دوست داشتنمیه ای مینیمالیدیه . تو بگو ای گوسپند شریف جونمی . البته توهین به اون یه نفر دوست دارمیدیه مینیمالیده نباشه ها . فقط دارم درددل می کنم با این گوسپند صوپراتیه ای روله که هرجای تو بین . نه واقعا تو بین . مینی چیه . نه اصلا تو فکر کن م چه بادم کنه .

آخرشبی سر شب بود و داشتیم با هم می گفتیم که خاطره هی رفت میره تو هوا . این است مینیمالیده ما .

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت 0:17  توسط صوفی  |